معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154380
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 866
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 تقديم به دوست چند ساله ام كه خيلي به من كمك كرده...كه البته در انجمن فعاليت مي كنه.

  

سياهي فرا رسيده بود..،

شمعي خاموش مي شود.

پروانه اي نيست كه از خاموشي شمع خود را ملامت كند.

سكوت، سياهي و خفاشهاي شب..،

آيا زنده خواهي ماند.،در اين شبِ تاريك و بي ستاره..؟؟

چشمهايت را اگر باز نگه داري...،

باز هم نخواهي ديد، كه چگونه در منجلاب غوطه ور خواهي شد..!

در اين تاريكي بي انتها..،

شمعي روشن مي شود...

به خود مي گويي:سراب.،.اين سراب است.

دوباره پلكهايت را مي بندي و نجوا مي كني...

دور شو ، دور شو...اي روشني خيالي...

نزديك تر مي شود.

چشمهايت خيره مي شود به شمع...

در لمحه اي شمع را از خاطر پاك مي كني..،

و چشم مي دوزي به دستهايي كه شمع را براي تو به ارمغان آورده است.

در روشناييِ نا چيز.،.سيمايش ، چشمانت را لبريز مي كند.

و از ياد مي بري شمع و روشنايي را...

شب براي تو به پايان مي رسد.

او دختري از جنس نور است...

از تو روي بر مي گرداند.

و تو را فرا مي خواند به تماشاي شمع...

او دختري از جنس نور است...

او دختر بهار است...

 

 

   ...................

... اسماعيل رضواني خو ... 

پلك بر هم مي زنم و مي انديشم به گذشته هاي دور..،

اين صدا را مي شنويد آيا..؟؟؟!.

چشمهايم را تنگ مي كنم و خيره مي شوم به دور دستهاي دور...،

كسي پيدا نيست ، حتي در افق...!

ترديد وجودم را فرا گرفته است.

به خانه بازگردم يا به خاك...؟؟

آهي مي كشم و سكوت مي كنم..،

همچون ديوانه اي در پهناي كوير..!

...

دستي شانه هايم را نوازش مي كند.

بي اختيار اشك مي ريزم...

سكوتم مي شكند...

تو...تو فرشته ي نجات هستي..آيا..؟؟

سكوتي سهمگين حاكم مي شود.

لحظاتي بعد...

پيكرم بي رمق به آغوش زمين باز مي گردد...

و روحم در آسمان به پرواز در مي آيد...

ترديدي نيست...،

به آغوش خاك باز مي گردم...!

   

... اسماعيل رضواني خو ... 

خاطراتم هنوز سردر گمند...!

به گذشته ام نگاه مي كنم..،
و سرك مي كشم از لا به لاي روزنه اي بزرگ.،
به سرزمين روياهايم...

پُر مي شوم از احساس پوچ نا اميدي...
آيا اين ستاره ي پنهان در ميان ابرها..،
همان نيمه ي گمشده ي من است.؟!
دقايقي بيش،به دوي بعد از ظهر باقي نمانده است.
امروز مي فهمم كه چرا باد به گريه هاي من مي خندد...!
آري روياهايم.....رويا...نبود...!
آري خاطراتم هنوز هم سر در گمند و روياهايام نيز....!

................

... اسماعيل رضواني خو ... 

 

 

پيرا خيلي باهوشن!
وقتي ساكتن، وقتي حرف مي زنن!
در هر دو حالتش خيلي باهوشن!
خودشون از همون اول هم مي دونن كه
نصف حرف هاشون به هدر مي ره،
اما اهميتي نمي دنُ يه ريز ادامه مي دن...
مي بافَن، با صداي كلفتُ مكثاي عجيبُ غريبشون!
سر درد رُ مي چسبونن به رشدِ سريع درختاي بيد!
از سفتي قندها حرف مي زننُ
اون وقت يه اسمِ بخت برگشته گير ميارنُ
چاشني آخي خدا رحمتش كنه بهش مي بندن!
تو اوجِ صحبت دستشون كه دراز بشه، يعني آب مي خوان!
پير، پيره!
حالا توفيرش چيه كه آدم باشه،
يا درخت، يا حتا يه لنگه كفش؟
داستان از اين قراره كه توي بيابوناي اون طرفِ خونه ي ما
يك لنگه كفشِ كهنه سراغ دارم كه مچاله وُ دربُ داغون،
تكُ تنها يه گوشه افتاده!
خيلي باهوشه!
وقتي حرف مي زنه يا وقتي ساكته!
تو هر دو حالتش خيلي باهوشه!
ديگه حتي بوم چرم هم نمي ده!
از رنگِ بندش هم خبري نيست!
ميخاي دورُ برش مثلِ اُستخوون زدن بيرون!
پُل مي شه برا مورچه ها تا از روش دونه ببرن!
سنگر دعواهاي سوسمارِ دندان شمار مي شه!
گاهي وقتا عقربِ مادر بچه هاشُ مي بره تو يه غارِ چرميِ قديمي
كه همين لنگه كفشِ داستان خودمونه!
كفش پيري كه جفتشُ گم كرده باشه حق داره كه ديوونه بشه!
يكي يه روزي نوشت:
باوفاترين جفت هاي عالم، كفش ها هستن!
كتاب رياضيمُ مي ذارم يه گوشه وُ
يه خُرده به حرفاش گوش مي دم!

تو عروسيُ خداداد ما بهترين كفشاي ايل بوديم!
برقمون چشما رُ مي زد!
ـ حالا چه اهميتي داره كه بدونيم
يا ندونيم خداداد كيه يا كي بوده؟! ـ
چقدر راه رفته باشم؟
راهاي جورواجور، راهاي خوب،راهاي بد... بله!
يه بار محكم پرت شدم تو صورتِ سكينه!
ـ حالا چه اهميتي داره كه بدونيم
يا ندونيم سكينه كيه؟ ـ
يه بار هم منُ به امانت بردن!
آخ كه پاهاي خپل امانت دار چه قدر خون به جيگرم كردن!
همه ش از نَوت حرف مي زدُ قاليُ بندُ رنگُ مرغ!
يه بار يه بچه كفش منُ پوشيد!
هر سه قدمي دو قدمش مي افتاد!
بعد سرفه مي كرد چپون خنده ش گرفته بود!
بله! ما هم براي خودمون حرف داريم!
اين كه مي گن پاتُ تو كفشِ بزرگ ترا نكنين،
اين كه لنگه گيوه در بيابون نعمته،
اينا همه ش حكمت داره!
چه قدر تو عزاها لگد شدم ميونِ هم نوعاي جورواجور خودم!
يادمه...
يه جفت كفشِ خارجي يادمه
كه از آغاجاري اومده بودنُ حرف هاي ما رُ مي فهميدن!
به همه مي گفتن:
هلو! تاپاله!
يه جفت گيوه كه ده بار خودشونُ وصله پينه كرده بودن،
با صداي خيلي بلند بهشون
ـ به همون خارجيا كه از آغاجاري اومده بودن ـ گفتن:
كفشي كه بوي تپاله نده كفش ني، دست كِشه!
و ما همه زديم زيرِ خنده وُ تا دلت بخواد سرفه كرديم!
هيچ كافري جوون مرگ نشه!
يه صبح ديدم... اِه! جُفتم نيس!
چند ساعت بعد معلوم شد كه
جفتمُ سگ دزديده!
اون وقت بدبختي هام شروع شد!
تنهائيهام...
اين ور، اون ور، تو آفتاب، زيرِ بارون...
به سرعت از ريخت مي افتادم!
اولين بارون كارمُ ساخت!
ديگه از ياد رفتم!
گفتن هركي از ياد برده مُرده!
ديگه فرقي نداره كه جاش كجا باشه!
يه مدتي باهام درِ لونه ي مرغا رُ مي بستن!
بعد تقدير انداختم تو كوچه!
تا يه شب يه شغالِ كور منُ آوردُ انداخت اين جا!
هي بوم كردُ گازم گرفتُ زيرُ روم كرد...
اما من ديگه چرمي نبودم كه چاره سازِ دردِ اون باشم!
يه چيزي شدم شبيهِ هميني كه مي بيني!
به دماغه ام تلنگر بزني مي بيني خاكِ خاكم!
مثل همه ي چيزا كه آخر خاك مي شن!
هي مي گفتُ گفت...
من كتاب رياضيمُ برداشتمُ به دمپائيياي لاستيكيم نگاه كردم،
ديدم گريه مي كنن!
دويدم طرفِ خونه!
بابا بزرگم داشت پيازا رُ آب مي داد!
تا منُ ديد تو چشماش خوندم كه مي خواد يه چيزي بگه...!

دسته ها : حسين پناهي
1387/8/26 15:54

من همون جزيره بودم،خاكي و صميمي و گرم...
واسه عشق بازي موجا،قامتم يه بستر نرم...
يه عزيز در دونه بودم،پيش چشم خيس موجا...
يه نگين سبز خالص،روي انگشتر دريا...
تا كه يك روز تو رسيدي،توي قلبم پا گذاشتي...
غصه هاي عاشقي رو،تو وجودم جا گذاشتي...
زير رگبار نگاهت،دلم انگار زير و رو شد...
براي داشتن عشقت،همه جونم آرزو شد...
تا نفس كشيدي انگار،نفسم بريد تو سينه...
ابر و باد و دريا گفتن،حس عاشقي همينه...
اومدي تو سرنوشتم،بي بهونه پا گذاشتي...
اما تا قايقي اومد،از من و دلم گذشتي...
رفتي با قايق عشقت،سوي روشنيه فردا...
من و دل اما نشستيم،چشم به راهت لبه دريا...
ديگه رو خاك وجودم،نه گلي هست نه درختي...
لحظه هاي بي تو بودن،مي گذره اما به سختي...
دل تنها و غريبم،داره اين گوشه ميميره...
ولي حتي وقت مردن،باز سراغتو مي گيره...
مي رسه روزي كه ديگه،قعر دريا ميشه خونه م...
 اما تو درياي عشقت،باز يه گوشه اي مي مونم...

1387/8/25 23:19

ترجيح ميدم يه شعر بذارم

....

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت!!!
و لي آنقدر مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفته گان خفته را آشفته سازد
بدينسان بشكند دائم سكوت مرگبارم را 

"موسوي اهري" 

دسته ها : عشق!
1387/8/25 9:29

يك نفر محبوس در كنج اتاقي سرد و بي روح.،

روي سقف تيره و تاريك.،
چنان حك مي كند،يك كهكشان از جنس اختر را...
كه در آبي ترين اسماء روياها،چنين روشن نخواهد بود.
و او بر روي ديوارش كه با ساروج و سنگ آميخته است.،
با غم نگارش مي كند...
سالهاست در پشت قلبي از تبار سنگ.،
من زنداني يك چشم از جنس كمان زهرگين هستم.
كه با قلبي يخي،نجواي يك فواره را در ذهن خود دارد.
و شب...!
با آنكه از پشت سكوتش،ناله اي افسانه اي دارد..!
قطره ي اشكي ز چشمش مي چكاند،تا سكوتش بشكند...
لاجرم بي آنكه فكر كهكشان باشد.!،
صداي رعد را چون تازيانه بر تن ابري فرود آورد.،
و باران با تمام هستي اش.،آسوده مي بارد.
ولي من همچنان محبوس يك قلبم.
كه شايد راز پنهان شقايق هاست.،
شايد راز پنهانيست.،
شايد.....!

.....

    ... اسماعيل رضواني خو ... 

وقتي تو شب گم مي شدم،ستاره شب شكن نبود.
ميون اين شب زده ها،كسي به فكر من نبود.
وقتي تو شب گم مي شدم،هم خونه خواب گل مي ديد.
همسايه از خوشه ي شب،سبد سبد خنده مي چيد.
آوازه خون كوچه ها،شعراشو از ياد برده بود.
چراغا خوابيده بودن،شعله شونو باد برده بود.
آخ اگه شب شيشه اي بود،پل به ستاره مي زدم.
شكسته آينه ي شبو،نيزه ي خورشيد مي شدم.
آخ اگه مرگ امون مي داد،دوباره باد مي شدم.
تو رگ يخ بسته ي شب،نبض چراغ مي شدم.
وقتي تو شب گم مي شدم،ستاره شب شكن نبود.
ميون اين شب زده ها،كسي به فكر من نبود.
آخ كه تو اقيانوس شب،سوختنمو كسي نديد.
تو برزخ بيداد شب،كسي به دادم نرسيد.
وقتي تو شب گم مي شدم،دلم مي خواست شعله بشم.
رو سايه هاي يخ زده،دست نوازش بكشم.
دلم مي خواست آشتي بدم،تگرگو با اقاقيا
خورشيد مهربوني رو مهمون كنم به خونه ها
وقتي تو شب گم مي شدم،ستاره شب شكن نبود.
ميون اين شب زده ها،كسي به فكر من نبود.

دسته ها : داريوش...
1387/8/23 22:13

وقتي دل سپردگي ام را...، 

با نيش خندي مهمان كردي...، 

با خودم گفتم: 

"خواهم ماند و خواهم زيست... 

به احترام دلم..........!!*** 

دسته ها : درد دل...
1387/8/23 14:52

قبلا هر وقت دلم تنگ مي شد.؛.به آسمون نگاه مي كردم.و با ستاره ها و ماه هم صحبت مي شدم و گاهي هم با عكسها...اما نمي دونم چرا امشب ديگه ستاره ها هم جوابم رو نميدند..؟.بهشون حق ميدم.!.اونا هم از دست من خسته شده اند...ديگه خودمم خجالت مي كشم.هم از ستاره ها هم از خودم كه هرگز دوست نداشتم مزاحم كسي بشم...در هيچ شرايطي دوست نداشتم كوچكترين آزردگي در دلِ كسي نسبت به خودم ايجاد كنم...منو ببخشيد اگه گاهي مزاحم ميشم...! 

ولي اينو بدونيد كه دست خودم نيست...چاره اي جز اين ندارم...دلتنگي من امشب از اينها هم گذشته... 

اينو باور كنيد...كه دلم خيلي تنگ شده.خيلي...به خدا...!*** 

دسته ها : درد دل...
1387/8/22 3:10

    !..........! 

به چه مي خندي تو...؟؟؟ 

به مفهوم غم انگيز جدايي...!!! 

به چه چيز...؟؟؟ 

به شكست دل من يا پيروزي خويش...!!!؟؟ 

به چه مي خندي تو...؟؟؟ 

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد...؟ 

يا به افسونگري چشمانت...!...

كه مرا سوخت و خاكستر كرد. 

 به چه مي خندي تو...؟؟؟ 

به دل ساده ي من ميخندي.؟ 

كه دگر تا به ابد نيز به فكر خود نيست.؟      

  !...خنده دار است،...بخند...! 

      !..........! 

1387/8/21 21:17

خيلي بده كه يه آدم از تو بخواد كمكش كني و تو با همه ي مشغله هاي فكري كه داري...فقط براي اينكه دلش نشكنه بهش بگي باشه كمكت ميكنم.
اونوقت تموم فكر و ذكرت ميشه اون...و همه ي كاراتو عقب ميندازي تا بهش كمك كني...
اينقد واسش حرف بزني كه ديگه چونت درد بگيره...اينقد واسش بنويسي كه ديگه...دستات بي حس بشه...
اونقد با صداقت باهاش حرف بزني كه احساس غريبي نكنه...
توي اين مدت اون فقط از غماش باهات حرف بزنه...از تلخي هاي زندگي برات بگه...
اما حتي يه لحظه هم فكر نمي كنه كه شايد تو زير بار اين همه درد دل و غم.،.بشكني...
و اصلا براش مهم نيست كه تو هم غم داري...فقط خودشو مي بينه و غماي خودشو...
اما تو چي..؟؟؟...اينقد براش حرف مي زني كه ديگه براش تكراري مي شي...
حالا اگه پس از اين همه زجر و دردسر احساس كني كه اون...حرفات رو فهميده و داره از اونا درس مي گيره...
احساس مي كني كه پيروز شدي...اما وقتي مي بيني كه...حرفايي كه توي اين مدت بهش گفتي توي يه چشم به هم زدن از يادش ميره...
و تو رو يه آدم ساده و زود باور كه با هر حرفي از اين رو به اون رو ميشه خطاب ميكنه...دلت آتيش مي گيره..
و آروم ميشكني...زير پاي غرور كسايي كه حتي خودشون نمي دونن از زندگيشون چي مي خوان...و براي چي زندگي مي كنن...
اون موقع است كه به خودت ميگي...تند رفتي پسر.،.تند رفتي...
به خودت ميگي..ديگه از اين كارا نمي كنم...اما خودت مي دوني كه تو نمي توني...
اما مي توني به خودت اينو بگي كه...من اشتباه كردم..من اشتباه كردم...
من نبايد به خاطر غرور ديگران غرور خودمو بشكو نم...
من نبايد به خاطر زندگي ديگرون زندگي خودمو خراب كنم...
من اشتباه كردم.....!
پس بايد تاوانش رو بپردازم...

 پاييز در سكوت شب،آرام آرام نجوا مي كند...آري پاييز.....، 

"برگ ريزان"ش 

را آغاز كرده است. 

و اين اولين صداي خش خش برگهاي پاييزي.،. در زير پاي عابري تنها... 

در لحظه اي از نيمه شب است...................! 

دسته ها : پاييز
1387/8/20 3:17

هر گز نخواستم كه تو رو،با كسي قسمت بكنم...
يا از تو حتي با خودم،يه لحظه صحبت بكنم...
هر گز نخواستم،كه به داشتن تو عادت بكنم...
بگم فقط مال مني،به تو جسارت بكنم...
اينقد ظريفي كه با يك،نگاه هرزه مي شكني...
اما تو خلوت خدا،تنها فقط مال مني...
...
هر گز نخواستم،كه به داشتن تو عادت بكنم...
بگم فقط مال مني،به تو جسارت بكنم...
ترسم اينه كه رو تنت،جاي نگاهم بمونه...
يا روي پيشه ي چشات،غبار آهم بمونه...
...
تو پاك و ساده مثل خواب،حتي با بوسه مشكني...
شكل همه آرزوهام،تجسمه خواب مني...
حتي با اينكه هيچكس،مثل من عاشق تو نيست...
پيش تو آينيه ي چشام، حقيره لايق تونيست...

...

1387/8/19 19:24

سلام...

چند وقت پيش...يعني خيلي وقت پيش يه جايي خوندم كه تعداد پسراي مجرد سه ميليون و اندي بيشتر از دختراي مجرد هست...

با خودم گفتم...واااااااااي پس هنوز هم ميشه اميدوار بود....

تعداد پسراي عاقل و سر به راه زياده....

البته يه دلايل ديگه اي هم داره كه از گفتن اونا معذوريم...

البته دختراي عاقل هم كم نيستن...آخه خيلي از خانم ها شوهر كردن...

لطفا خانما نظر ندن... 

دسته ها : بدون شرح...
1387/8/19 1:29
X